خداوندا تو می دانی و این مردم نمی دانند!
عاشقان حضرت دوست
شنیده ام می گویند خدا تنهاست! شنیده ام می گویند خدا مهربان است. شنیده ام می گویند خدا عاشق است! شنیده ام می گویند خدا معبود است. و اگر خدا این است پس بنده منم، گناه کار اما قابل بخشش.... دوباره ماه رمضان، دوباره سفره ی افطار، دوباره شور پاک شدن،دوباره نو شدن،دوباره انسان شدن و دوباره بنده شدن... همه ی اینها چیزهایی است که باید همیشه باشد و نیست. در روز چیزی نمی خورم اما ... اما نمی توان گفت که چه چیزهای به دست می آورم که هیچ وقت دیگر نمی توان. و سفره ی افطار،با چه شوری چیده می شود که همه کنار هم باشیم که همه برای هم دعاکنیم که ظهور آقا را خواستار باشیم... و دعای افطار...روزه را با کمی نمک یا خرما باز می کنم، چون پیامبرانمان...حال که یک روز دیگر را روزه گرفتم احساس می کنم سبک تر شدم...اینجا وقت زیاد است اما باید قدردان باشم. هنوز... آنقدر کوچکم که وصفت را قادر نیستم. خداوندا قسم بر وجودت که جز تو هیچ کس را خواستار نیستم. برای تسریع ظهور آقا صلوات امام نور در رثای امام جعفر بن محمد الصادق(ع) باز از چه قلب عالم امکان مکدر است وز هر طرف که می گذرم شور محشر است پوشیده آسمان و زمین جامه سیاه از باختر لوای عزا تا به خاور است خلد برین که جای سرور است از چه رو گریان و دل شکسته و محزون پیمبر است گویای عزای صادق آل نبی بود کز ماتمش غمین دل زهرا و حیدر است شیخ الائمه، صاحب مذهب، ولی حق آن سروری که مظهر آیات داور است امروز از شقاوت دشمن امام نور مسموم آرمیده به دامان بستر است امروز در عزای پدر با سرشک غم شال عزا به گردن موسی بن جعفر است دشمن چرا ز کشتن صادق ابا نداشت با خود نگفت، حجت خلاق اکبر است « برای بقیع و غربتش» سینه شد از داغ تو لبریز از فریادها برزمین افتاد زین غم قامت شمشادها جای لبخندی نمانده روی لبهای بقیع بر حریم این حرم رفته ست بس بیدادها پیکرش زخمی است این مرغ شکسته بال و پر بر گلویش مانده جای دشنه ی صیادها هر طرف را بنگری قبری است اما بی رواق کی رود تصویر این ویرانه ها از یادها شد بهشت خاکیان تخریب با دست ستم وای بر آل سعود این زاده ی شدادها ای بقیع گشته ویران هیچ می دانی چرا؟ می زند آتش به هر دل این خراب آبادها می وزد هر چند، گردد سوز دل ها بیشتر در ضمیر خود شرار شعله دارد بادها بارالها! در ظهور مهدی ات تعجیل کن دوخته این آستانه چشم بر امدادها حضرت حمزه کوه ها هم اقتدارش را هماره می ستودند دشتها عزم ورا رنگین تر از گل می سرودند تا که مرغ جان او عزم دیار نورش می کرد ابرها چتری ز باران روی بالش می گشودند تا که پلک خویشتن را سمت احمد باز می کرد آسمان ها از نسیم چشم او دُر می ربودند بر مدار تابناک چهره خورشیدی او کهکشان ها همچنان در حالت کشف و شهودند وصف او را قدسیان همواره بر گل می نویسند مدح او را عرشیان همواره بر گفت و شنودند عم پیغمبر جناب حمزه آن آیینه نور کز ارادت ذره ها در زیر پایش در سجودند در اُحد جسم ورا تا دید احمد غرقه در خون اشک در چشمش نشست و ناله زین ماتم نمودند زخم ها بر جسم او چون لاله های داغدارند قطره های خون به روی پیکرش یاس کبودند بت پرستان حجاز آنان که کشتندش ز کینه خصم هر چه روشنایی، خصم هر چه نور بودند "یاسر" از اندوه هستی سوز آن ماه شفق گون اشک ها و ناله ها جاری تر از فریاد رودند مخور غم چون به پایان روزگار انتظار آید رود سرمای دی آندم که هنگام بهار آید خزان بر تخت یغما چند روزی بیش ننشیند صبا با جیش نوروزی و لطف بیشمار آید جهان از نو جوان گردد ز نفاس مسیحایش اگر آن ماه کنعانی به صرف لاله زار آید به پایان می رسد تاریکی شبهای غم افزا چو خورشید جهان آرا برون از کوهسار آید فدای مقدمش سازم هزاران بار جانم را اگر دانم ز روی لطف بر سویم نگار آید دو چشمم منتظر بر در چو یعقوب از غم یوسف که شاید پیک مصری را بدین درگه گذار آید جهان در انتظار و من به امیدم که تا روزی همایون طلعتم مهدی به امر کردگار آید
اگر تنهاست پس من کیستم؟!
اگر تنهاست پس ما کیستیم؟
اگر تنهاست پس ما نیستیم!
اگر مهربان است پس غصه ی من چیست؟!
اگر مهربان است پس غصه ی ما چیست؟
اگر مهربان است پس ما قابل بخششیم!
اگر عاشق است چرا من نباشم؟!
اگر عاشق است چرا ما نباشیم؟
اگر عاشق است ما نیز عاشقیم!
اگر معبود است چرا من عبد نباشم؟!
اگر معبود است چرا ما اهل نباشیم؟
اگر معبود است چرا ما اصل نباشیم؟
و پروردگارا ببخش اگر بدی دیدی...
که می دانم دیدی!!!
که تو بزرگ و بزرگواری...
التماس دعا
به نام حضرت حق، دوست یارم
به نام عاشق عاشق نگارم
خداوندا باری دیگر خواستم از تو بنگارم اما حیف...
آنقدر حقیرم که نیازم را صادق نیستم.
آنقدر خارم که وجودت را عاشق نیستم.
آنقدر تو را کم دارم که ... که فکر می کنم نیستم.
خداوندا آنقدر دوست دارم مرا از گناه دور کنی که مانند حرفهای دیگرم نیستم.
آنقدر می خواهم بمیرم که بیش از این گناه را حاضر نیستم.
آنقدر نباشم تا اگر جایی پرسیدند با اطمینان بگویم نیستم.
و آنقدر باشم تا اگر پرسیدند بگویم بی خودی نیستم.
و آنقدر نمایانگر تو باشم که در جایی نخوانند آدم نیستم!
خداوندا تو باش تا در جایی نگویم چون او نیست من نیستم!
از دام غم آزاد کن
غم مخور ایام هجران رو به پایان می رود
این خماری از سر ما می گساران می رود
پرده را از روی ماه خویش بالا می زند
غمزه را سر می دهد غم از دل و جان می رود
بلبل اند شاخسار گل هویدا می شود
زاغ با صد شرمساری از گلستان می رود
محفل از نور رخ او نور افشان می شود
هر چه غیر از ذکر یار، از یاد رندان می رود
ابرها از نور خورشید رخش پنهان شود
پرده از رخسار آن سرو خرامان می رود
وعده ی دیدار نزدیک است یاران مژده باد
روز وصلش می رسد، ایام هجران می رود




| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







